|
آیا شادی هم میتونه غمگین بشه؟ این اجازه رو بهش میدین اونم دلش بگیره؟ آدم ها رو نگاه میکنم.انگار قرار نیست هیچ وقت بمیرند. چه می تازند...بی رحمانه... چقدر دل و احساس زیر سم های اسب غرورشان له می شود... چه می تازند خدای من... گرد و غبار از پشت سرشان همه چشم ها را خیس اشک میکند. گویی نمی بینند...گویی نمی شنوند...گویی نمی فهمند... به قیمت یک دنیا اشک خوشی خویش را می خرند و می تازند... چه می دانند هر قطره اشک دل خدا را می شکند... به بالا نمی نگرند چرا که آسمان را در زیر گامهایشان له کرده اند... به کجا می روند؟ تا کی؟ عزیزترین عزیزانشان را هم زیر سم اسبشان له می کنند و نابودیشان را به قیمت بودن خویش می خرند... شادی به قیمت غم دیگری...؟ خنده به قیمت گریه دیگری...؟ نه اینکه نبینند...نه...بهتر از من و شما می بینند اگر بخواهند... ولی چشم ها را بسته اند چون چشمی باز شده در وجودشان که عاقبت نابودشان خواهد کرد... چه بگویم از انسان ها؟ مخلوق خالقی هستند بس عظیم ولی افسوس خالق خویش را هم بنده نیستند. به کجا می روند؟... + نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 18:29 توسط هانيه |
چرا صدامو هيچ كس نمي فهمه آخه من كه دارم فرياد مي زنم صدا از اين بلند تر كسي صدامو مي شنوه نه صدامو كسي كه مي خواستم شنيد نه اون خدا خدا تو ديگه چرا؟ هميشه يادمه مادر بزرگ تو قصه ها مي گفت خدا بنده هاشو دوست داره حتي اگه بنده اونو فراموش كنه خدا بازم به يادشه ولي همش دروغه خدا من كه فراموشت نكردم من كه هنوزم عاشقتم آره مي دونم اون خدا هم فراموشم كرد اصلا همه منو فراموشم كردن يادمه خودش تو نامه هاش نوشته بود همون كه مثله خدا فراموشم كرد بي وفايي كن وفايت مي كنند با وفا باشي خيانت مي كنند مهرباني گر چه آينه ي خوشيست مهربان باشي رهايت مي كنند كاش قبل از اينا به حرفاش فكر مي كردم كاش نه مهربوني مي كردم نه وفا داشتم كاش همه ي حرفايي كه بهش مي زدم مثله حرفاي خودش دروغ بود كاش ديگه عشقي نبود وقتي بهم گفت برو همون عشقي كه دليل خيسي چشامه خستم از اونو از دنيايي كه برام مثله زندونه كاش صداي اين قلبه شكسته ديگه شنيده نمي شد تو رو خدا لااقل واسه آخرين آرزوم دعا كن + نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 21:19 توسط هانيه |
وقتي ديگه نبودمن به بودنش نيازمند شدم وقتي كه ديگه رفت من به انتظارآمدنش نشسته بودم وقتي كه ديگر نميتوانست مرا دوست بداردمن اورا دوست داشتم وقتي او تمام شد من آغاز شدم وچه سخت است تنها متولد شدن ،مثل تنهازندگي كردن،مثل تنهاموندن...!!! به خدا خیلی سخته...
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 0:5 توسط هانيه |
شبي غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت خود رها كرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار كوچه ها كرد به من مي گفت تنهايي غريب است ببين غربتش با من چه ها كرد تمام هستي ام بود و ندانست كه در قلبم چه آشوبي به پا كرد و او هرگز شكستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا كرد. + نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388 14:53 توسط هانيه |
همیشه تو زندگی یک نفر هست که بتونی درد دل تو به اون بگی ولی از اون روزی بترس که همون یک نفر بشه درد دلت . + نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 23:32 توسط هانيه |
|
| |||||